على اكبر دهخدا

806

امثال و حكم ( فارسى )

دست برانكيش نميرسد . مزاحى نزديك بدشنام است كه بجاى دست بدامنش نميرسد گويند . رانكى قسمتى از ساز اسب باشد كه بر دوران افتد . دست برآوردن . در اين شعر بمعنى دست نمودن و يا معنى لغوى هر دو تواند بود . پيكان تير غمزهء تو بر دل من است * گر نيست باورت ز من اكنون بيار دست . كمال اسمعيل . رجوع به : دست نمودن ، شود . دست بر دامن هركس كه زدم رسوا بود * ( . . . كوه با آن عظمت آنطرفش صحرا بود ) دست بر دست سودن ، سائيدن ، ماليدن . به علامت تأسف دستهاى خود را بر يكديگر سودن . بحسرت من بسايم دست بر دست * كه چيزى نيستم جز باد در دست . ويس و رامين . دست بردن از . . . گرو بردن از او . برداست در هواى گلستان عارضش * چشمم بگاه گريه ز ابر بهار دست . ابن يمين . دست بر رگ كسى نهادن . بچاپلوسى كسى را مطيع اراده و خواهش خود كردن . تمثل : باد تخت و ملك در سر برادر ما شده بود . . . و نيز كسانى كه دست بر رگ وى نهاده بودند و دست يافته نخواستند كه كار ملك بدست مستحق افتد . ابو الفضل بيهقى . يك چندى ميدان خالى يافتند و دست بر رگ وزيرى عاجز نهادند . ابو الفضل بيهقى . ما را كه دست بر رگ صد دل نهاده‌ايم * دل بسته‌اى بزلف و رگ جان گشاده‌اى . مجير بيلقانى . نظير : چمش را بدست آوردن . دست بر گل و گوش كسى كشيدن . نوازش كردن . تمثل : دست كشم بر گل و بر گوش او * تا بپرد از سر او هوش او . جلال الممالك . دست بر سر و روى ( يا ) بر سر و گوش كسى كشيدن . نوازش كردن . دست برهم زند طبيب ظريف * چون خرف بيند اوفتاده حريف . سعدى . دست به زير سنگ كسى داشتن . مثال : گفتى دل خود بر تو نهادم يعنى * دست تو به زير سنگ من خواهد بود . رفيع الدين لنبانى . سنگ بر دل بندم اندر عشق آن زرين كمر * زانكه همواره به زير سنگ او دست من است . معزى . دست بسته . بىقوت و وسيله . مثال : بىراى تو عقل بسته دستيست * بىعشق تو جان شكسته پائيست . عمادى شهريارى . دست بسرش كردن . رجوع به : پى نخود سياه فرستادن ، شود . دست بسفره مشت به پيشانى . در همان وقت كه متمتع از نعمت منعميست با او آشكارا عداوت مىورزد . رجوع به : دست در كاسه . . . ، شود . دست بشما باشد . اميد است كه روزى بيوكانى شما را نيز به بينيم . دست بعصا راه رفتن . نهايت حازم و محتاط بودن . تمثل :